نفتی ها /صدای خلیج فارس پشت خط تلفن شنیده نمیشود، اما وقتی «مهدی» از آن شبها حرف میزند، تصویرش بهوضوح در ذهن شکل میگیرد، صدای بغضآلودش هنوز هم توی گوشم است، وقتی از همه ایثاری که نیروهایش به خرج دادند و همه می دانستند که وقتی می روند شاید بازگشتی در کار نباشد، برای نجات نیروگاهی در حاشیه خلیج فارس.
نیروگاه بندرعباس یک مجموعه ۱۳۰۰ مگاواتی است؛ جایی که به گفته مهدی، بیش از ۲ دهه از عمرش را میان توربینها، بویلرها و کابلهای فشار قوی آن گذرانده است. اما روایت او از آن روزها فقط روایت یک مجموعه صنعتی نیست؛ روایت آدمهایی است که میدانستند اگر این چرخه متوقف شود، شاید به زودی اثرش در خانههای مردم دیده نشود اما حتما دشمن شادکن میشود.
مهدی میگوید: حتی پیش از شروع حملات نظامی، نشانههای یک جنگ دیگر دیده میشد، «قبل از اینکه موشکی شلیک شود، یه جنگ تبلیغاتی شروع شده بود. دشمن سعی میکرد جامعه را دو قطبی کند و این تصور را بسازندکه اگر اتفاقی افتاد، همه فرار می کنند»
اما در داخل نیروگاه، روایت دیگری در جریان بود. «همه فکر می کردند در این شرایط و جَو تبلیغاتی، نیروها در جنگ پای کار نیستند، می گذارند و می روند اما از خیلی چیزهای دیگه خبر نداشتند». مهدی هر کدام از این جملات را با تامل می گوید، سکوت می کند، لحظات را به خاطر می آورد و حتی تلاش می کند بغضش را پنهان کند اما از صدایش این بغض فروخفته فریاد می زند.
به گفته او، در همان روزهای اول تماسهایی دریافت میکرد که انتظارش را نداشت. «بازنشستههایی که سالها پیش از نیروگاه رفته بودن زنگ میزدند. میگفتند اگر لازم شد ما برمیگردیم. فقط بگید کی بیاییم.»
برای آنها مساله فقط یک محل کار نبود. مهدی توضیح میدهد چرا؛ «برق فقط روشنایی نیست. برق یعنی آرامش روانی جامعه. یعنی دستگاه اکسیژن بیمارستان، یعنی آب در لولهها، یعنی کار کارخانهها.»
در میان دود و آتش
چند روز بعد، همان سناریویی که از قبل پیشبینی میکردند به واقعیت تبدیل شد. سحرگاه سیزدهم اسفند بود. هوا هنوز در گرگومیش خلیج فارس فرو رفته بود که تلفن زنگ خورد. مهدی میگوید صدای پشت خط کوتاه و مضطرب بود: «گفتند یکی از نقاط حساس نیروگاه هدف قرار گرفته.» و او کمتر از نیم ساعت بعد خودش را به نیروگاه رساند.
وقتی به محل حادثه رسید، با صحنهای روبهرو شد که هنوز هم با جزئیات آن را به یاد دارد؛ محوطهای پر از دود و نور آتش و در میان آن دهها نفر که در حال مهار بحران بودند. «قبل از اینکه من برسم، قبل از اینکه دستوری بدهم، قبل از اینکه بگویم که چه کسی چه کاری بکند و چه مسئولیتی دارد، همه مشغول کار شده بودند».
به گفته او، خطر فقط به خاطر انفجار نبود. محیط نیروگاه خود به اندازه کافی حساس است. «آنجا پر از خطوط بخار داغ، کابلهای فشار قوی، لاینهای مازوت و گازوئیل بود. اگر آتش کنترل نمیشد، ممکن بود فاجعه بزرگتری اتفاق بیفتد.»
در همان لحظات، بیش از ۲۰۰ نفر از نیروهای عملیاتی و مدیریت بحران در نیروگاه حضور داشتند و همه نیروهای دیگر هم به خط؛ در داخل همین شهرک مسکونی نیروگاه همه آماده باش و برخط منتظر حضور برای خدمت بودند. برخی در شیفت کاری بودند و برخی دیگر داوطلبانه خودشان را رسانده بودند.
مهدی میگوید اولین واکنشش این بوده که نیروها را عقب بکشد، اما مگر میتوانست: «داد میزدم اول جان خودتان. تجهیزات مهم نیست.»
اما پاسخ یکی از تکنسینها هنوز در ذهنش مانده است: «یکی از بچهها داشت ولو (شیر فلکه) یک خط مهم رو با تمام توان میبست. صورتش پر از دود شده بود. سرش رو بلند کرد و گفت: "مهندس اگر این خط ایمن نشه، کل نیروگاه میره رو هوا. ”»
آنها میدانستند احتمال حمله دوم هم وجود دارد. با این حال کار را متوقف نکردند. صدای انفجار مدام از مناطق اطراف نیروگاه به گوش می رسید، احتمال حمله کم نبود، اما عزم و اراده بچهها بلندتر از صدای انفجار موشک و بمب بود.
به گفته مهدی، همان لحظات تعیینکننده بود؛ لحظاتی که اگر تجهیزات به درستی ایمن نمیشدند، ممکن بود خسارت بسیار گستردهتری به وجود بیاید.
مهدی تعریف می کرد: همه مانده بودند که نیروگاه را نجات بدهند، می دانستند که هر بار که میروند، شاید دیگر برنگردند، اما تنها یک نکته را مهمتر از زندگی و جان خودشان میدانستند، این ثروت ملی است، معلوم نیست، فردا که اینجا ویران شود، بشود دوباره ساختش، مشخص نیست که بتوان توی این کینه توزی دشمنان از همه جهت، بشود دستگاهی را وارد کرد و دوباره به کار گرفت باید این سازه را نگه داشت برای آینده برای ایران.
جایی همین نزدیکی...
اما ماندگارترین تصویر توی ذهن مهدی روزهای بعد اتفاق افتاد. در دفترش بود که انفجاری بسیار نزدیک شیشهها را لرزاند.
انفجار آنچنان نزدیک بود که مهدی نگران نیروهایش شد: «انفجار خیلی نزدیک بود. فهمیدیم یکی از مراکز اطراف هدف قرار گرفته». در همان نزدیکی، گروهی از نیروهای تعمیرات در حال کار بودند؛ در بخشی از نیروگاه که به گفته مهدی حتی در شرایط عادی هم یکی از خطرناکترین نقاط محسوب میشود.
مهدی میگوید همان لحظه بدترین تصور به ذهنش رسیده است. «فکر کردم بچهها حتما کار رو رها کردن. طبیعی هم بود. انفجار خیلی نزدیک بود. باید برم و به آنها دلگرمی بدهم.»
برای همین به سمت محل کار آنها رفته است. اما وقتی به آنجا میرسد، با صحنهای روبهرو میشود که هنوز هم با تعجب و بغض خفه شدهای از آن یاد میکند. «هیچکس کار رو متوقف نکرده بود.»
تکنسینها با همان تمرکز همیشگی در حال کار بودند؛ یکی روی خطوط خم شده بود، یکی پیچها را سفت میکرد و دیگری با بیسیم وضعیت را گزارش میداد؛ «همونجا ایستادم و واقعاً خجالت کشیدم.»
او این جمله را آرام میگوید و توضیح میدهد چرا. «چون در راه فکر کرده بودم شاید بچهها ترسیده باشن. اما دیدم اصلاً ذهنشون جای دیگهست. فقط میخواستن کار درست انجام بشه. انگار اصلا نمیدون ترس یعنی چی.»
همین روحیه بود که اجازه داد نیروگاه خیلی سریع به وضعیت پایدار برگردد. بخشی از ظرفیت تولید آسیب دیده بود، اما سناریوهای بحران از قبل طراحی شده بودند. «برای همین حتی لحظهای شبکه سراسری برق قطع نشد.»
مهدی توضیح میدهد که در کمتر از ۴۸ ساعت، نیروگاه دوباره به مدار تولید بازگشت. اما شاید مهمترین نتیجه این تلاشها چیزی بود که کمتر کسی متوجه آن شد. «خیلی از مردم اصلاً نفهمیدند چنین حملهای اتفاق افتاده.»
در بسیاری از شهرها زندگی مثل همیشه ادامه داشت؛ چراغها روشن ماندند، آسانسورها کار کردند، کارخانهها متوقف نشدند و حتی کسی متوجه نشد که اینجا لحظاتی ثبت شده که کمتر کسی شاید در عمرش ببیند.
خانواده های چشم به راه
مهدی در ادامه گفتوگو از رابطهای حرف میزند که میان کارکنان نیروگاه شکل گرفته است.«ما روزی ۱۰ ساعت کنار هم هستیم. گاهی بیشتر. طبیعی است که این آدمها برای همدیگه شبیه خانواده بشن.»
او میگوید همین نزدیکی باعث شده در شرایط بحران همدیگر را تنها نگذارند. در عین حال خانوادههای آنها هم شرایط خاص این شغل را میشناختند.
مهدی تعریف می کند: «ما مهندسیم، روحیه زمختی داریم، بلند نیستیم احساساتمان را نشان دهیم، اما آن لحظه که بچه ها می رفتند تا خطر را مهار کنند، آن لحظه که صدای انفجار می آمد و با شجاعتی وصف نشدنی همچنان کار ادامه داشت، آن لحظه ای که هیچ کس نمیترسید اگرچه حق داشت بترسد، فرار کند و در محل خدمت حاضر نباشد، همه آماده و مشغول خدمت بودند، همه عشق بزرگتری را در سینه داشتند که همین باعث می شد که لحظه ای به فکر خانه و خانواده نباشند، آنها به ایران می اندیشیدند.»
مهدی تعریف می کرد و من فکر می کردم که آن کس که تو را شناخت جان را چه کند، فرزند و عیال و خانمان را چه کند.
«خیلی وقتها وقتی از خانه بیرون میرفتیم، معلوم نبود که برمیگردیم. خانوادهها میدانستند که کار ما یک شغل معمولی نیست. فقط وقتی به خانه بر میگشتیم و بچه ها به سمتمان می دویدند، می فهمیدیم که چقدر نگرانمان بوده اند».
در پایان گفتوگو، مهدی دوباره به همان تصویری برمیگردد که بیش از هر چیز در ذهنش مانده است؛ تصویر تکنسینهایی که بعد از انفجار همچنان مشغول کار بودند. چند لحظه سکوت میکند و بعد میگوید: «اگر آن روزها برق کشور قطع نشد، به خاطر همین آدمها بود.»
و بعد جملهای میگوید که شاید خلاصهی تمام آن روزها باشد: «صحنهای که برای من خیلی ماندگار شد این بود که وسط دود و خطر، بچهها فقط به یک چیز فکر میکردند؛ اینکه برق کشور قطع نشود. خیلی از این آدمها شاید هیچوقت دیده نشوند و اسمشان جایی برده نشود اما واقعیت این است که در همان روزهای جنگ آرامش خیلی از خانهها به کار همین آدمها گره خورده بود.»
شاید بسیاری از مردم هرگز ندانند آن سحرگاه در گوشهای از خلیج فارس چه گذشت. چراغها روشن ماندند، بیمارستانها آرام بودند، آسانسورها کار کردند، تولید ادامه یافت و زندگی در شهرها جریان داشت؛ بیآنکه کسی بداند چند قدم آنطرفتر، میان دود و خطر، عدهای نزدیکتر از خطر به خطر، ایستاده بودند تا همین روشنایی قطع نشود./ایرنا