نفتی ها /آذرجزایری؛ این روزها بحران بنزین دیگر یک هشدار کارشناسی نیست؛ بلکه یک واقعیت روزمره اقتصاد ایران است؛وقتی تولید و مصرف از یکدیگر فاصله گرفتهاند، واردات بنزین دشوار و پرهزینه شده و کوچکترین خبر درباره سهمیه و قیمت میتواند رفتار مصرفکننده را تغییر دهد، دیگر نمیتوان با طرحهای آزمایشی، اظهارنظرهای متناقض و نسخههای فاقد پشتوانه محاسباتی با این بازار برخورد کرد.
با این حال، آنچه طی روزهای اخیر در فضای سیاستگذاری بنزین دیده میشود، بیش از آنکه نشانه یک برنامه منسجم برای خروج از بحران باشد، مجموعهای از ایدهها و سیگنالهای متناقض است؛ از محدود کردن عرضه و خاموشی نازلها گرفته تا فروش آزاد و در نهایت توزیع سهمیه میان تمام شهروندان. خود سقاب اصفهانی نیز سه سناریو را مطرح کرده و تأکید کرده که هنوز تصمیم نهایی دولت درباره آنها گرفته نشده است.
این وضعیت یک سؤال جدی ایجاد میکند: چرا در حساسترین مقطع بحران بنزین، به جای یک نقشه راه روشن و مبتنی بر داده، شاهد رگبار ایدههایی هستیم که هنوز معلوم نیست کدامیک قابلیت اجرا دارند؟
ناترازی امروز یکشبه ایجاد نشده است. سالها تثبیت قیمت، تصمیمات غیرقیمتی، تأخیر در اصلاح الگوی مصرف، ضعف حملونقل عمومی و سیاستهایی که به جای درمان ریشهای مصرف، صرفاً تلاش کردهاند مصرف را با سهمیه و محدودیت مدیریت کنند، اقتصاد بنزین را به نقطهای رسانده که امروز هر تصمیمی هزینه سنگینی دارد.
یکی از نمونههای مهم این مسیر، دوران محمود احمدینژاد است. در سال ۱۳۸۶، دولت احمدینژاد سهمیهبندی بنزین را اجرا کرد؛ یعنی به جای حل ریشهای شکاف میان قیمت، مصرف و عرضه، از یک سازوکار اداری برای کنترل مصرف استفاده شد. بعدها نیز در دوره هدفمندی یارانهها، اصلاح قیمت حاملهای انرژی با پرداخت مستقیم یارانه به مردم همراه شد. قانون هدفمندی نیز اساساً دولت را مکلف به اصلاح تدریجی قیمت حاملهای انرژی کرده بود.
مشکل اما اینجاست که سیاستهای موقتی، بهمرور تبدیل به ساختارهای دائمی شدند. سهمیهبندی قرار بود ابزار مدیریت مصرف باشد؛ اما به یکی از اجزای ثابت اقتصاد بنزین تبدیل شد. یارانه قرار بود بخشی از مسیر اصلاح قیمتها باشد؛ اما خود به یک انتظار اجتماعی و مالی پایدار تبدیل شد.
نتیجه امروز، اقتصادی است که نه میتواند بهسادگی قیمت را اصلاح کند، نه میتواند یارانه را حذف کند و نه توان تأمین رشد بیوقفه مصرف را دارد.
حالا همان منطق، با بستهبندی جدید برگشته است. در چنین بستری، طرح «سهمیه بنزین برای همه» مطرح میشود.
استدلال ظاهری روشن است: چرا کسی که خودرو ندارد از یارانه بنزین بیبهره باشد؟ پس سهمیه از خودرو جدا و به فرد منتقل شود.
بر اساس توضیحات سقاب اصفهانی، در این سناریو به هر فرد حدود ۳۰ لیتر در ماه سهمیه تعلق میگیرد، حتی اگر خودرو نداشته باشد، و این سهمیه قابلیت انتقال به فرد دیگر را خواهد داشت.
در نگاه اول، ایده جذابی است؛ اما جذابیت اجتماعی یک طرح، با کارآمدی اقتصادی آن یکی نیست. سؤال این است که آیا انتقال سهمیه از خودرو به فرد، واقعاً مصرف بنزین را کاهش میدهد؟
پاسخ لزوماً مثبت نیست. خودرو همچنان مصرف میکند، مسافت همچنان طی میشود، خیابان همچنان شلوغ است و پالایشگاه همچنان باید بنزین تولید کند. تغییر فقط در این است که یارانه چگونه بین مردم توزیع میشود.
یعنی ممکن است یک مسئله «توزیع یارانه» را حل کنیم، بدون آنکه مسئله «ناترازی انرژی» را حل کرده باشیم.
طرح سهمیه برای همه با یک استدلال عدالتمحور عرضه میشود؛ اما عدالت در توزیع، لزوماً به معنای اصلاح مصرف نیست.
اگر هدف اصلی کاهش ناترازی است، باید مشخص شود این مدل دقیقاً چه میزان از مصرف را کاهش میدهد.
اگر فرد سهمیه خود را بفروشد، آیا مصرفکننده نهایی کمتر مصرف میکند یا صرفاً سهمیه میان افراد جابهجا شده است؟ اگر سهمیه افراد تجمیع شود، چه اتفاقی میافتد؟ اگر قیمت انتقال سهمیه توسط دولت محدود شود، بازار چگونه عمل خواهد کرد؟ و اگر قیمت آزاد شود، آیا بازار جدیدی از دلالی سهمیه شکل نمیگیرد؟
اینها پرسشهای حاشیهای نیستند؛ اصل طرح به پاسخ آنها وابسته است.
در بررسی نواقص طرح نیز همین نگرانی مطرح شده که انتقال سهمیه میان افراد میتواند شبکهای غیرمتمرکز از مبادلات خرد ایجاد کند و رصد مسیر واقعی سهمیه را دشوارتر سازد.
یک سؤال اساسی دیگر وجود دارد که در فضای تبلیغاتی طرح کمتر دیده میشود: اگر به هر ایرانی سهمیه تعلق گرفت، در زمان کسری شدید بنزین چه میشود؟
اگر تولید کاهش پیدا کرد؟ اگر واردات ممکن نبود؟ اگر مصرف از برآوردها بالاتر رفت؟
وقتی سهمیه به یک حق مشخص برای فرد تبدیل میشود، دولت در برابر آن تعهد ایجاد میکند.
در نتیجه ممکن است سیاستی که قرار است ناترازی را مدیریت کند، در شرایط بحران خود به عامل فشار بیشتر بر دولت تبدیل شود؛ زیرا دولت باید میان کاهش سهمیه، تأمین کسری یا تحمل تبعات اجتماعی یکی را انتخاب کند.
این دقیقاً همان درسی است که تجربه سیاستهای یارانهای گذشته باید به سیاستگذار آموخته باشد: هر منفعتی که دولت بهعنوان حق عمومی تعریف میکند، خروج از آن در آینده دشوار خواهد بود.
مقایسه امروز با ادبیات اقتصادی احمدینژاد از این جهت مهم است که او نیز مسائل پیچیده اقتصادی را بارها به پیامهایی بسیار ساده و قابل فهم برای جامعه تبدیل میکرد.
«یارانه حق مردم است.»
«سهم مردم از منابع کشور باید به خودشان برسد.»
این ادبیات در دوره هدفمندی یارانهها به پرداخت نقدی مستقیم به مردم منتهی شد.
امروز نیز «بنزین سهم هر ایرانی» از همان جنس پیام ساده و جذابی است که میتواند یک مسئله بسیار پیچیده اقتصاد انرژی را به یک گزاره عمومی و سیاسی تبدیل کند.
تفاوت اینجاست که در مدل احمدینژاد، یارانه به پول نقد تبدیل شد و در مدل پیشنهادی فعلی، به سهمیه بنزین.
اما سؤال مشترک هر دو مدل این است: آیا توزیع یک منفعت میان مردم، مشکل ساختاری اقتصاد را حل میکند یا فقط شکل توزیع آن منفعت را تغییر میدهد؟
تجربه هدفمندی نشان داد که ایجاد انتظار دائمی برای دریافت منفعت مستقیم، میتواند بعدها به یکی از سختترین موانع اصلاحات اقتصادی تبدیل شود. درباره همین وجه سیاسی پرداخت یارانه نیز در تحلیلهای آن دوره بحثهای فراوانی مطرح شده است.
مشکل فقط خود طرح نیست؛ نحوه ارائه طرح در شرایط بحرانی نیز اهمیت دارد.
وقتی هنوز درباره اجرای یک سیاست تصمیم نهایی گرفته نشده، اما ایدههای مختلف درباره قیمت، سهمیه و شیوه توزیع بهصورت گسترده مطرح میشوند، بازار قبل از سیاستگذار شروع به واکنش نشان دادن میکند.
نمونه روشن آن، نظرسنجی اخیر سقاب اصفهانی درباره نحوه جبران کسری بنزین بود که سه گزینه، از جمله اختصاص بنزین ۱۵۰۰ تومانی به هر کد ملی، را به رأی گذاشت و گزینه سوم در نظرسنجی بیشترین رأی را به دست آورد.
اما آیا سیاستگذاری انرژی باید بر اساس نظرسنجی عمومی انجام شود؟
مردم حق دارند درباره آینده بنزین بدانند و نظر بدهند؛ اما تصمیم سیاستی باید محصول مدلسازی، داده، سناریونویسی و ارزیابی آثار اقتصادی باشد، نه محصول محبوبیت یک گزینه در شبکه اجتماعی.
در شرایطی که بازار بنزین نسبت به خبر حساس است، این نوع ارتباطات میتواند به جای آرام کردن بازار، انتظارات مصرفکنندگان را بیثبات کند.
اینجا مسئله صرفاً سقاب اصفهانی نیست. مسئله، الگویی است که در آن بعضی مدیران و چهرههای سیاسی، به جای آنکه ابتدا یک مسئله را حل کنند و بعد درباره نتیجه آن سخن بگویند، تلاش میکنند با ارائه طرحهای بزرگ و جذاب، خود را بهعنوان «حلکننده مسئله» معرفی کنند.
در چنین الگویی، طرح تبدیل به ابزار برندینگ فرد میشود.
هرچه ایده سادهتر، عمومیتر و رسانهایتر باشد، امکان مطرح شدن فرد بیشتر است؛ حتی اگر جزئیات اجرایی آن هنوز روشن نباشد.
از همین منظر است که رفتار اخیر سقاب اصفهانی برای منتقدان یادآور نوعی سیاستورزی احمدینژادی است؛ سیاستورزیای که در آن پیام ساده، مستقیم و مردمپسند میتواند بر پیچیدگیهای کارشناسی غلبه کند.
البته نمیتوان بدون سند گفت هدف شخصی سقاب اصفهانی «رسیدن به سمت بالاتر» یا «ساختن موقعیت انتخاباتی» است. اما تکرار ایدههای پرمخاطب، حضور رسانهای پررنگ و عرضه عمومی طرح پیش از روشن شدن تمام جزئیات اجرایی، میتواند چنین شائبهای را ایجاد کند.
امروز مسئله مردم این نیست که چه کسی بیشتر درباره بنزین صحبت میکند. مسئله مردم این است که بنزین هست یا نیست؟ قیمت آن چه خواهد شد؟ صف تشکیل میشود یا نه؟ سهمیه کاهش پیدا میکند یا نه؟ و دولت چگونه میخواهد این ناترازی را بدون تحمیل شوک جدید به اقتصاد حل کند؟
پاسخ این پرسشها با «۳۰ لیتر برای هر ایرانی» بهتنهایی داده نمیشود.
اگر سهمیه به فرد منتقل شود اما مصرف اصلاح نشود، اگر بازار سهمیه به دلالی کشیده شود، اگر دولت در زمان کسری عرضه گرفتار تعهدات جدید شود و اگر حملونقل عمومی همچنان نتواند جایگزین خودرو شود، در نهایت فقط شکل مسئله را عوض کردهایم.
بحران امروز محصول یک تصمیم واحد نیست؛ حاصل سالها سیاستگذاری کوتاهمدت، قیمتگذاری، سهمیهبندی، یارانهپردازی و تعویق اصلاحات ساختاری است.
تجربه احمدینژاد باید یک هشدار تاریخی باشد: سیاستی که برای مردم جذاب است، لزوماً سیاستی نیست که برای اقتصاد مفید باشد.
اکنون نیز نباید اجازه داد بحران بنزین به صحنهای برای رقابت بر سر «چه کسی ایده جذابتری دارد» تبدیل شود.
سقاب اصفهانی اگر طرحی برای حل بحران بنزین دارد، باید آن را با عدد، مدل و سناریو ارائه کند؛ نه با شعار عدالت و نظرسنجی.
باید روشن کند این طرح چقدر مصرف را کاهش میدهد، چه میزان کسری را جبران میکند، هزینه دولت را چقدر تغییر میدهد، در شرایط بحران عرضه چه اتفاقی میافتد و چگونه از شکلگیری بازار سیاه جلوگیری خواهد شد.
و اگر این پاسخها وجود ندارد، آنچه باقی میماند بیش از آنکه «سیاستگذاری» باشد، پرزنت سیاستگذار است.
در نهایت، کشور امروز بیش از آنکه به چهرهای نیاز داشته باشد که با بحران بنزین شناخته شود، به مدیری نیاز دارد که بتواند بحران بنزین را حل کند.
مردم قرار نیست هزینه معروف شدن سیاستگذاران را بدهند.
اگر بخواهی، همین نسخه را میتوانم فقط از نظر لحن یک درجه تندتر و روزنامهنگارانهتر کنم، بدون اینکه طولش بیشتر شود.